معنی کلمه بسر به فارسی

بسر
هرچیزتازه, خرمای نارس, خرمائی که تازه رنگ, زردشده و هنوز خوب نرسیده
( اسم ) خرمای خرک خرمای نارس غور. خرما .
بروی سر بطرف سر و بسمت سر یا انتها و نوک .

بسر آمدن
( مصدر ) 1- بانتها رسیدن تمام شدن . 2- مردن در گذشتن . 3- جوش کردن بغلیان آمدن .

بسر آوردن
بپایان آوردن باخر رساندن .

بسر باری
( صفت ) حمل شد. روی سر و روی بار.

بسر بردگی
1- انجام دادگی اجرا 2- ایفای وعده و شرط .

بسر بردن
( مصدر ) 1- حمل کردن چیزی تا بمقصد بردن تا بانتها . 2- بجا آوردن وعده ایفای بعهد . 3- گذراندن زمان سپری کردن وقت روزگار گذراندن . 4- غمخواری کردن . 5- موافقت کردن سازگاری کردن .

بسر پا آمدن
از مرض شفا یافتن از مرض شفا یافتن و این محاوره است .

بسر پیچیدن
الحاح و سماجت کردن یا نام دواست از کشتی نام قنی است از کشتی یا بسر پیچیدن دستار و مانند آن یا باصطلاح لوطیان فعل بد کردن را گویند .

بسر تازیانه بخشیدن
و دادن چیزیر اسهل و فرومایه دانسته باشاره سر تازیانه عطا فرمودن .

بسر تازیانه گرفتن
بسر سواری بی جدال و قتال گرفتن کنایه از بی تیغ و شمشیر و بسر سواری گرفتن باشد ای بغیر تیغ بیدرنگ بزخم تازیانه فتح کردن .

بسر تیر رسانیدن
یا بر سر تیر رسانیدن شکار شدن تیر خوردن : و هر گاه نخجیر دال طبع خجسته اش خوس شکار کردی غزال غزاله از یکساله بعد گرم شتاب از خطوط اشعه خود را بر سر تیر رسانیدی .

بسر چنگ آمدن
مرادف بسر دست آمدن کنایه از کمال قری یا در قبض و تصرف حود آمدن بود یا بسر چنگ آمدن شب کنایه از قریب باخر رسیدن شب باشد .

بسر چیزی افتادن
مطلع شدن و آنچه ودایع و دفاین و ذخایر بود که بسر آن نیفتاده بودند خدای داند که چند بود بصرافت چیزی بودن بفکر چیزی بودن .

بسر چیزی نهادن
صرف چیزی کردن .

بسر خامه سخن گفتن
سخن شایسته گفتن از عالم بزبان قلم حرف زدن .

بسر خود
یا بسر خویش بمعنی بر سر خود .

بسر خود بودن
مطلق العنان خلیع العذار .

بسر خویش
یا بسر خود باستقلال خود بر سر خویش .

بسر در آمدگی
1- عمل بسر در آمدن با سرزمین خوردن . 2- سقوط لغزش .

بسر در آمدن
( مصدر ) 1- با سر بزمین خوردن.2- لغزیدن سقوط .

بسر در آمده
( اسم ) 1- آنکه بروی سر در میافتد آنکه با سر بزمین میخورند . 2- لغزیده .

بسر در آوردن
خوار و هلاک گردانیدن تعثیر اعثار .

بسر در افتادن
بزمین افتادن عثر عثار عثیر .

بسر دست آمدن
مرادف بسر چنگ آمدنم کنایه از کمال قرب : یا در قبض و تصرف خود آمدن بود .

بسر دویدن
( مصدر ) 1- شتاب کردن در دویدن بسرعت دویدن . 2- عجله کردن در اجرای فرمان کسی .

بسر رساندن
انتها دادن پایان دادن .

بسر رسیدن
( مصدر ) 1- باخر رسیدن . 2- برباد رفتن نابود شدن .

بسر رشته رفتن
کنایه از آمدن بسر سخنی بود که در اثنای گفتگو جمله معترضه بیان کنند تا فاصله واقع شود بر سر سخنی آمدن که در اثنای شروع کردن سر رشته آن از دست رفته باشد .

بسر رفتن
( مصدر ) 1- انجام شدن. 2- بجوش آمدن و از سر ریختن آب در ظرف غذا بغلیان آمدن یا بسر رفتن کار . انجام شدن کار.

بسر زدن
( مصدر ) 1- با دست روی سر زدن در موقع پریشانی و بدبختی . 2- باخر رسانیدن چیزی را . 3- موافقت کردن با چیزی . 4- ( مصدر ) فکری و خیالی غفله در سر کسی آمدن :( فلانی بسرش زد که آن کار را بکند. ) 5- دیوانه شدن : بسرش زده .

بسر زلف حرف ردن
بسر زلف سخن کردن باستغنا و بی پروایی سخن گفتن استغنای در کاری یا کنایه از بتاز و تبختر حرف زدن .

بسر زلف سخن کردن
کنایه بسر زلف حرف زدن باستغنا و بی پروایی استغنای در کاری یا کنایه از بناز و تبختر حرف زدن .

بسر زلف صحبت داشتن
پریشان و تیره روز بودن پریشان بودن و کردن یا اظهار رنجش نمودن .

بسر شدن
( مصدر ) بسر رسیدن بپایان رسیدن .

بسر فوت
دژ پست از اعمال حلب در جبال بنی علیم که نام آن در فتوح نورالدین محمود بن زنگی آمده است و این دژ پس از ویرانی اکنون بصورت قریه در آمده است .

بسر و جان
و بسر و چشم با کمال رضا و خشنودی بسر و دیده .

بسر و چشم
بسر و دیده بجهت تعظیم امر در وقت قبول کردن کاری گویند و درین مبالغه زیاده از آنست که تنها در بچشم .

بسر وقت کسی آمدن
یا افتادن یا رسیدن بحال او وارسیدن یا کنایه از رسیدن در وقت سختی و مصیبت بر سر کسی بسر وقت کسی افتادن بحال او وارسیدن .

بسر کردن
( مصدر ) 1- باخر رسانیدن چیزی را بسر بردن . 2- موافقت کردن با چیزی .

بسر کسی رسیدن
بحال او وارسیدن .

بسر کسی گردیدن
گردش گردیدن مرادف گرد سر گردیدن .

بسر کشیدن
( مصدر ) 1- بیکدفعه بلاجرعه کشیدنیکباره نوشیدن . 2- برروی سر کشیدن عبا و جامه برسر کشیدن .

جان بسر
سخت مضطرب

جان بسر بودن
کنایه از مشرف بر مرگ بودن

جان بسر شدن
سخت مضطرب

جان بسر کردن
سخت نگران و بی قرار

چادر بسر
لچک بسر 0 زن

خط بسر خود دادن
موچلکا و سجل نوشتن خط بسر خویش دادن

خط بسر خویش دادن
کنایه از حجت به قتل خویش دادن

در بسر پائین
دهی است از دهستان مال اسد بخش چقلوندی شهرستان خرم آباد

دره بسر بالا
دهی است از دهستان مال اسد بخش چقلوندی شهرستان خرم آباد واقع در 4 هزار گزی جنوب خاوری چقلوندی و 2 هزار گزی خاور راه فرعی خرم آباد به چقلوندی

دست بسر
دست بر سر متحیر و متاسف یا حالت فریاد خواه . حالت متالم و متاثر و سوگوار و نالنده و بر سر زننده.

دسته بسر
گالی بسر

دیگ بسر
وجود موهومیکه کودکانرا از آن ترسانند .

رحمان سر بسر
کنایه از دفع ضرر و گذشتن از منافع باشد

شانه بسر
هدهد .

صفرا بسر آمدن
اندوهگین شدن

گل بسر
1 - آنکه یا آنچه گلی بر سر دارد . 2 - وصفی است برای خیار ( از آن رو که خیار پس از روییدن تا مدتی گل آن بر سرش باقی ماند ) : گل بسر دارم خیار ... .

لچک بسر
( اسم ) 1- زن . 2- زن ضعیف ضعیفه . 3- دشنامی است مردان ترسو وبی جربزه را.

لگن بسر
( صفت اسم ) 1- فرنگی ( به مناسبت کلاه لگنی که بر سر گذارند ) 2- کلمه ایست که کودکان را بدان ترساند ( مثل : یک سر و دو گوش و لولو خرخره )

لک بسر
نوعی صمغ

مندیل بسر
( صفت ) کسی که دستار و عمامه بسر دارد : آخوند مندیل بسر ( در مقام استهزا گویند )

کانی پنکه دار بسر
دهی است از دهستان آختاچی بوکان بخش بوکان شهرستان مهاباد

کلم بسر
بمزاح یا تحقیر کنایه از معمم . آخوند. دستار بند .

آبسرد
( اسم ) لرزانک گونه ای که از آب گوشت یا آب کله پاچه سازند آبسر .
نام محلی بر کنار راه خرم آباد ببروجرد

بسراق
( اسم ) زبرجد
یاقوت زرد که در هند پکهراج گویند یاقوت زرد و این ظاهرا هندی معرب است و اصلش پکهراج و پکهراک است زبرجد .

بسرای دیگر رفتن
کنایه از مردن باشد .

بسرشتن
سرشته کردن یعنی خمیر کردن عجین کردن .

بسرعت
بشتاب یا بزودی .

بسرم
دهی از دهستان آباده طشک بخش نی ریز شهرستان فسا در 18 هزار گزی فرعی نی ریز به آباده طشک .

بسری
محمد بن ولید محدث بود .

حجر البسر
( اسم ) صدف نوعی نرم تن از دسته شکمپاییان که شبیه مخروطی است و دهانه اش دارای سرپوش میباشد و جزو خانواده توبینینه است .

خاک بسری
عمل خاک بسر کردن عمل آرامیدن زن با شوی .

خاک بسری کردن
آرامیدن زن با شوی آرامیدن با زن

روشنابسر
دهی است از بخش رودسر شهرستان لاهیجان .

سربسر
سراسر, سرتاسر, همه, همگی, برابر
1 - سراسر سر تاسر همه جملگی : عالم همه سربسر رباطی است خراب در جای خراب هم خراب او لیتر ( حافظ ) . 2 - برابر یکسان .

سربسر شدن
( مصدر ) مساوی شدن معادل گردیدن .

سربسر گذاشتن
یا سر بسر گذاشتن کسی را . دست انداختن.

سربسر کردن
برابر وی شدن و کردن و این کنایه از تدارک و تلافی باشد از اینجاست که سربسر کردن حساب بمعنی برابر کردن حساب نیز دیده شده .

لمبسر
یکی از قلاع اسماعیلیه که آنرا کیابزرگ امید جانشین حسن صباح در ساحل رودبار الموت ( قزوین ) در دامنه کوههای البرز ساخت .

لک البسر
نوعی صمغ

شبکه مترجمین ایران ترجمه آنلاین انگلیسی فارسی فوری افزونه دیکشنری و مترجم آبادیس نرم افزاری مریم
تونیک طلسم باقلوای قزوین - باقلوا پرچمی فروشگاه اینترنتی دست آرا تبلیغات در آبادیس تبلیغات در آبادیس تبلیغات در آبادیس