معنی کلمه حلقه به فارسی

حلقه
چنبر, دائره, مثل حلقه انگشتر, حلق وحلقات
( اسم ) 1 - هرچیز مدور و دایره شکل که میانش خالی بود مانند حلق. انگشتر حلقه در چنبر . 2 - دور دایره . 3- انجمن مجلس گروه مردم که گرد هم آیند 4 - زره. یا حلق. ژیمناستیک. دو حلقه که بوسیل. ریسمانی بر پایه های بلند آویزند و بدان ضمن تاب خوردن حرکات ورزشی انجام دهند . جمع : حلق حلقات .
دهی است از دهستان ردوحله بخش گناوه شهرستان بوشهر

پیاز حلقه
( اسم ) طعامی که از حلقه حلقه کردن پیاز درست میکنند: دارم چشمی بروی حانان چون چشم پیاز حلقه حیران . ( وحید در صفت طباخ آنند. لغ. )

حلقه آبگون
کنایه از آسمان

حلقه النور
چون ماه میان زمین و خورشید حائل شود و کسوف حادث شود بدانگونه که نوری حلقه وار از کنار ماه ظاهر باشد و آن کسوف را کسوف حلقه النور نامند

حلقه بسته
دهی است جزئ دهستان حومه بخش مرکزی شهرستان فومن

حلقه بگوش
مطیع فرمانبردار : غلام حلقه بگوش .

حلقه بگوشی
اطاعت فرمانبرداری .

حلقه دام
دامی باشد که از موی دم اسب سازند و بر سر راه کبک گذارند تا پای وی بر آن بند گردد

حلقه در گوش
( صفت ) حلقه بگوش

حلقه زن
( صفت ) سایلی که حلقه بر در خانه زند گدا .

حلقه زنان
حلقه زننده

حلقه سر
دهی است جزئ دهستان حومه بخش مرکزی شهرستان فومن

حلقه سنگ
دهی است از دهستان مرکزی بخش حومه شهرستان بجنورد

حلقه هارون
تیره ای از طایفه جاویدی ممسنی فارس

سر حلقه
رئیس قوم سردسته . یا سر حلقه ده عقل . عقل اول .

گوش حلقه علف
نامی است که در کتول به سفیدال دهند 0

نام حلقه کردن
و حلقه بر نام کشیدن .

سرحلقه
سردسته, سرپرست وبزرگتریک دسته ازمردم
سردار جماعت پیشوا رئیس

محلقه
تیع دلاکی

شبکه مترجمین ایران ترجمه آنلاین انگلیسی فارسی فوری افزونه دیکشنری و مترجم آبادیس نرم افزاری مریم
تونیک طلسم باقلوای قزوین - باقلوا پرچمی فروشگاه اینترنتی دست آرا تبلیغات در آبادیس تبلیغات در آبادیس تبلیغات در آبادیس