معنی کلمه دنا به فارسی

دنا
نویسنده آمریکایی ( و . کمبریج 1815 - ف. 1882 م . ) [[ دو سال برابر دگل ]]
گوژ پشت گردیدن .

ابراهیم دنانی
از احفاد عبدالرحمن بن عوف

ادنا
گوژپشت

ادنائ
نزدیک آمدن

ادناب الدماغ
( اسم ) پایه های مغزی را گویند

ادنان
اقامت کردن

ادنای
جمع دنی ئ به معنی ذلیل و خسیس

اردنانس
حکم, فرمان, دستور, نظم, ترتیب, قانون, وافسریاسربازی که درخدمت افسرارشدباشدبرای انجام دادن کارهاواوامراو, گماشته

اهدنا
( جمله فعلی ) راه بنما ما را . هدایت کن ما را . : از برتای چاره این خوفها آمد اندرهرنمازی اهدنا. ( مثنوی )

اکیدنا
شیطان خیالی است که نیم وی زن و نیم وی مار است .

باغ عدنانی
باغی بوده است به هرات

پادنا
ناحیه از نواحی سرحد شش ناحیه بفارس است

پاسادنا
شهری در ایالات متحده آمریکا در کالیفرنیا دارای 113000 سکنه و رصد خانه ای در کوه ویلسون .
شهری به اتازونی در کالیفرنیا

تمدنات
( مصدر اسم ) جمع تمدن

خنبره دودناک
کنایه از آسمان است

دادنامه
کاغذی که حکم دادگاه بر آن نوشته باشد, حکمیه
(اسم ) ورقهای که حکم دادگاه را بر آن نویسند حکم آماده ابلاغ ورقه حکمیه .

دردناک
درددار, عضوی ازبدن که دردداشته باشد
( صفت ) درد آور علیم .

دنائت
( اسم ) 1 - پستی پست فطرتی نانجیبی . 2 - لئامت خست .

دناج
استوار کردن کار را .

دناست
ریمناکی و چرکی و شوخی و ناپاکی .

دنان
درحال دنیدن وبانشاطوخوشحالی رفتن, خرامان
( صفت ) 1 - با نشاط رونده با شادی خرامنده . 2 - از خشم و غضب بجوش آینده . 3 - در حال نشاط و هیجان .
به صیغه تثنیه نام دو کوه که هر یک از آن دو را دن نامند .

دنانیر
( اسم ) 1 - سکه طلا مسکوک زر . توضیح : ارزش دینار در ایران و ممالک دیگر در ادوار مختلف فرق داشته . 2 - در عهد قاجاریه 1 / 1000 قران . 3 - در عصر حاضر 1 / 100 ریال . 4 - واحد پول کنونی عراق ( بین النهرین ) که معادل یک لیره انگلیسی است . جمع دنانیر . یا دینار رایج دیناری است که در میان مردم رواج دارد .

دناه
جمع دانی به معنی نزدیک .

دنایت
فرومایه شدن, پشت وذلیل شدن, پستی, فرومایگی, ضعیف شدن, پست شدن

دنایه
ناکس گردیدن .

راوق صیدنانی
عبدالله بن حسن حاسب منجم صیدنانی او راست : کتاب الصیدنه . و ظاهرا لقب رواق نیز بمعنی تصفیه کننده و دارو گر باشد .

ژان دناوار
ملکه فرانسه و ناوار . زن فلیپ لوبل

سندبادنامه
کتابی است بفارسی تالیف محمد بن علی بن محمد ظهیری سمرقندی . چون ترجمه فارسی خواجه ابوالفوارس بقول ظهیری به [ عبارت عظیم نازل بود و از تزین و تجلی عاری و عاطل ... و نزدیک بود که از صحایف ایام تمام مدروس گردد... ] وی آنرا بنثر فنی آراسته کرد .این کتاب در ترکیه بطبع رسیده

سودنا ویژه
نفع غیر خالص

سیدنا
لقبی است که پیروان حسن صباح بدو داده اند .

عدنان
او عامر بن محمد ضبی . وی در اواخر عهد سامانی ( قر.4 ه. ) رئیس هرات بود و بدیع الزمان همدانی رساله ها و قصیده ها بنام او دارد.

عدنانی
یا [ تازی ] قومی است سامی ساکن شبه جزیره عربستان در جنوب غربی آسیا . بهنگام ظهوراسلام ساکنان عربستان بدو دسته بزرگ تقسیم میشدند : قحطانیان در جنوب و عدنانیان در شمال . مورخان عرب این هر دو دسته را عرب غیر اصلی میدانستند در مقابل عرب بائده بدین جهت اعراب بائده را [ عاربه ] و قحطانیان را [ معتربه ] و عدنانیان را [ مستعربه ] مینامیدند . بعض دیگر قحطانیان را هم جزو عاربه محسوب داشته اند . در یمن و نقاط جنوبی عربستان مردمی پیش از ظهور اسلام سکونت داشتند که عرب آنان را اعراب قحطانی مینامند و می گویند ایشان از نسل یعرب بن قحطان اند. عدنانیان یا اعراب اسماعیلی نژاد خود را به اسماعیل بن ابراهیم میرسانند و بهمین جهت مورخان عرب آنان را [ مستعربه ] می نامند . مسکن این اعراب در تهامه نجد و حجاز بود و تا مرزهای شام و حدود عراق کشیده میشد . اعراب اسماعیلی از حیث نظام اجتماعی زبان و دین با قحطانیان اختلاف زیاد داشتند . از حیث نظام اجتماعی اسماعیلیان صحرانشین بیابان گرد بودند ( مانند اعراب بدوی) در صورتیکه قحطانیان شهرنشین و اهل بنا و عمارت و آبادی بودند.

عرب عدنانی
عرب مستعربه

عهدنامه
( اسم ) ورقه ای که در آن شرایط پیمان را نویسند و امضا و مهر کنند پیمان نامه .

گردنا
هرچیزگردنده که دورخودبچرخد, سیخ کباب, تکه گوشت که آنرابسیخ بکشندوروی آتش بگردانند, گردناج هم گفته شده
1 - گردی تدویر . 2 - ( اسم ) کاس. زانو رضفه : در سر زانو که بندگاه ران است یا ساق یک پاره استخوان است آنرا رضفه گویند و بپارسی گردنای زانو گویند . 3 - پیرامون گرداگرد

گردناج
( اسم ) کبابی که گوشت آنرا در آب جوشانیده باشند و سپس بسیخ کشند و کباب کنند گردانیده .

گردنامه
طلسم ودعائی که برخی مردم درباره کسی که دوست دارندبکارمیبرندتاازنزد آنهادورنرودویاازشهرخودبشهردیگرسفرنکند
( اسم ) 1 - دعایی است که بر اطراف کاغذ پاره ای نویسند و نام غلام یا کنیزی را که گریخته باشد در میان آن مرقوم دارند و در زیر سنگ نهند یا در خاک دفن کنند و یا برستون خانه آویزند و بعضی در میان سور. یوسف ( قر آن ) نهند درین صورت پندارند که آن گریخته بجایی نتواند رفت و پیدا شود : گیج کرد این گردنامه روح را تا بیابد فاتح و مفتوح را . ( مثنوی ) 2 - سوال و تقاضایی است از طرف شاهی یا بزرگی در نامه ای از عده ای از ثروتمندان محلی برای اعانت بفقیری . در ذیل آن نامه نامهای اغنیا را چون دایره ای می نوشتند و این بدان جهت بود که آنان از تاخر اسم خویش خشم نیارند . سپس آن نامه را نزد هر یک از ایشان می بردند و او در زیر نام خود مبلغی تعهد میکرد : گردنامه است که شه اهل هنر را کرده است شکل تدویر که بر دایر. دینار است . ( رضی نیشابوری )

گردناک
گرد آلود, پرگردوخاک
پرگرد و غبار مغبر : مردی بود که سفرهائ دراز کند و اشعث و اغبر و گردناک شود .

گردناکی
1 - آلودگی بگرد و غبار مغبری . 2 - برنگ خاک بودن : گردناکی و سپیدی آمیخته بزردی یا گندم گونی ... .

گردنای
( اسم ) 1 - سیخ ( اعم از سیخ چوبی یا آهنی که بدان گوشت را کباب کنند یا نان را از تنور بر آورند ) : گر دشمنت زترس بر آرد چو مرغ پر آخر چو مرغ گردد گردان بگردنا . ( مسعود سعد ) 2 - کبابی که اول گوشت آنرا در آب جوشانند و سپس ادوی. حاره بر آن پاشند و بر سیخ کشند و کباب کنند : دلی را کز هوی جستن چو مرغ اندر هوا بینی بحاصل مرغ وار او را باتش ( کسائی ) 3 - گوش. عود و رباب و مانند آن که سیم ها را بر آن بندند و بگردانند تا ساز کوک شود گردانک : شاخ امرود گویی و امرود دسته و گردنای طنبور است . ( ابوالفرج رونی ) 4 - چوبی مخروطی که کودکان ریسمان را بر آن پیچند و از دست گذارند تا در زمین بچرخ آید . 5 - آلتی که از چوب سازند و بدست کودکان دهند تا بوسیل. آن راه رفتن آموزند روروک . 6 - چوب چرخ چاه که گردد و طناب دلو را بدان پیچند و از آن گشایند : بکره بزبان پارسی گردنا باشد . یا گردنای چرخ . آسمان

گزیده عدنان
ممدوح رودکی

گشادنامه
( اسم ) 1 - فرمان سر گشاده منشور : امیر بخط خویش گشاد نامه ای نبشت بر این جمله ... خیلتاش را پیش بخواند و آن گشاد نامه را مهر کرد و بوی داد . 2 - عنوان کتابت و فرمان . 3 - کتاب صحیفه .

گل بدنامی
آتشک که مرضی است مشهور .

گندنا
تره, یکی ازسبزیهای خوردنی که خام وپخته آن خورده میشود
( اسم ) تره کراث : کردمت پیدا که بس خوب است قول آن حکیم کاین جهان را کرد ماننده بکرد گندنا. ( ناصر خسرو ) یا گندمینه ی کوهی . فراسیون .

گندنا پیکر
بشکل گندنا بهیات گندنا : هر کجا شمشیر گندنا پیکر او در سبزه زار سر های خصمان ملک به چرا آمده است از شاخ زعفران گل ارغوان دمیده .

گندنا صفت
1 - بشکل گندنا بهیات گندنا : ز سهم و هیبت شمشیر گندنا صفتش مخالفانش نیارند گندنا دیدن . ( سوزنی ) 2 - برنگ گندنا .

گندنا فروش
( صفت ) آنکه گندنا فروشد : رکال گندنا فروش

گندنا فروشی
شغل گندنا فروش .

گندنا گوهر
( اسم ) حنظل هندوان. ابوجهل .

کاپ دناک گار
راه آهن انواع کنسرو

کردناج
کردناک . کباب . جوجه کباب

کردناک
کبابی است که بعد از نیم پخت کردن مرغ و امثال آن ب آتش برشته کنند و جهت مرتاضین و معده حاد و تقویت بدن مفید و مضر معده است .

باقلوای قزوین - باقلوا پرچمی افزونه دیکشنری و مترجم آبادیس فروشگاه اینترنتی دست آرا نرم افزاری مریم
تونیک طلسم
درآمد پاپ آپ فروشگاه آبی تبلیغات در آبادیس تبلیغات در آبادیس تبلیغات در آبادیس