معنی کلمه سحر به فارسی

سحر
جادوکردن, فریفته, جادویی, کارشگفت, حیرت انگیز, نزدیک صبح, هنگام پیش ازصبح, سپیده دم, پگاه
1 - ( مصدر ) جادو کردن . 2 - ( اسم ) جادو افسون جمع اسحار سحور . 4 - آنچه که در آن جذابیت و فریبندگی خاصی باشد . یا سحر بنان . خط خوش . یا سحر حلال . 1 - شعر یا نثر عالی سخن فصیح و بلیغ . 2 - هنری حیرت انگیز که از راه حیله و نیرنگ حاصل نشده باشد .
شش . جمع اسحار و سحور

باد سحر گاهی
بادی که در سحر وزد

جام سحر
کنایه از آفتاب عالمتاب است

جامه سحر
کنایه از آفتاب

سحر آفرین
جادوگر و ساحر و افسونگر

سحر آگند
پر از سحر . یا جادوگر ساحر

سحر آمیز
( صفت ) حاکی از سحر جذاب فریبنده درین کلمات بیجان چه قدرت مخوف و سحر آمیزی نهفته است .

سحر باز
افسونگر . ساحر و جادوگر

سحر بازی
جادو و افسون

سحر بنان
کنایه از خوش نویس . خوش نویس

سحر بیان
کسی که بیان او سحر آمیز باشد

سحر پیشه
آنکه پیشه او ساحری باشد یا مجازا

سحر خوانی
سحر خوان

سحر خیز
آنکه پگاه برخیزد که بامدادان زود از بستر خواب برخیزد .

سحر زده
جادو زده افسون شده مطبوب

سحر ساز
جادوگری فسون سازی

سحر سخن
آنکه سخن سحر آمیز دارد آنکه سخن و چون سحر بود .

سحر فریب
که در فریبندگی چون سحر بود

صحیفه تیغ سحر
کنایه از روشنائی صبح کاذب

قلعه سحر
دهی از دهستان میان آب بخش مرکزی شهرستان اهواز واقع در 36 هزار گزی شمال اهواز و کنار شوسه اهواز به اندیمشک نزدیک رود کرخه . موقع جغرافیایی آن دشت و هوای آن گرم سیری است .

اختر بسحر شمردن
بیدار ماندن تمام شب

اسحر
ساحرتر, جادوتر
جادوتر

باطل السحر
( صفت اسم ) هر آنچه که جادو را باطل کند دعای ضد سحر تعویذ : روز نامه است یا که اسن شعر است ? یا طلسمات باطل السحر است ? ( ایرج میرزا در هجو روز نامه نسیم شمال )
دعا یا عملی تباه کننده

چراغ سحری
چراغ صبح و چراغ صبحدم . چراغ سحر . چراغ سحر گاه . چراغ سحرگهی . چراغ سحر گهان . یا مجازا ستار. صبح . یا مجازا آفتاب .

حدائق السحر
حدائق السحر فی دقایق الشعر تالیف رشید و طواط در بدیع و صنایع شعری که چند بار طبع شده است .

خامه سحرساز
قلم افسونگر

سحرگاه
هنگام سحر سپیده دم .

سحرگاهان
هنگام سحر الف و نون در این زائد است چنانکه در روزگاران و بهاران .

سحرگاهی
منسوب به سحرگاه

سحرگه
هنگام سحر سپیده دم .
مخفف سحرگاه وقت سحر صبح هنگام

سحرگهان
مخفف سحرگاهان

سحرگهی
منسوب به سحرگه که بوقت سحر باشد

سحره
جمع ساحر
( اسم ) جمع ساحره جادوگران : طلسم سحره فرعون ببستی ( دیو گاو پای ) .
اولین سحر که صبح کاذب باشد یا جای برابر میان سنگستان .

سحری
( صفت ) 1 - منسوب به سحر. 2 - ( اسم ) غذایی که روزه داران بهنگام سحر خورند ( در ماه رمضان و جز آن ) .
پیشک از صبح قبیل الصبح یا منسوب به سحر .

سحری طهرانی
از معاصرین صفویه بود و بزبان طهرانی اشعار بسیار داشته .

علی السحر
هنگام سحر بوقت سپیده دم
هنگام سحر هنگام پیش از طلوع صبح صبح بسیار زود هنگام سپیده دم

مسحر
میان تهی

ناوک سحری
کنایه از : دعای بدونفرین باشد که در آخر های شب کنند .

شبکه مترجمین ایران افزونه دیکشنری و مترجم آبادیس
نرم افزاری مریم تونیک طلسم باقلوای قزوین - باقلوا پرچمی فروشگاه اینترنتی دست آرا فروشگاه آبی تبلیغات در آبادیس تبلیغات در آبادیس تبلیغات در آبادیس