معنی کلمه صور به فارسی

صور
شهریست بر ساحل بحرالروم ( مدیترانه ) یکی از شهرهای فنیقیه قدیم که بسبب تجارت خود مشهور بود و آن در حمله اسکندر در سال 333 ق. م.مقاومتی سخت بخرج داد. امروز این شهر جزو کشور لبنان است و 12000 تن جمعیت دارد .
( اسم ) شاخ و جز آن که در آن دمند تا آواز بر آید بوق . یا صور اسرافیل . شیپور اسرافیل که روز قیامت وی در آن دمد و مردگان زنده شوند .
دهی است بر شاطی خابور بین آن وفدین

صور آه
کنایه از فریاد و نعره و آواز بلند دردناک باشد

صور آوا
آنکه یا آنچه آواز آن در درشتی و خشونت همچون بانگ صور بود

صور الاقالیم
( اسم ) نقشه ممالک اطلس جغرافیایی .
اطلس جغرافیائی

صور صبحگاهی
کنایه از آه و ناله و فریاد و فغان صبحگاهی

صور علمیه
صوری از آنچه موجود شده و خواهد شد

صور قیامت
شاخی که اسرافیل در روز رستاخیز در آن خواهد دمید : یک بار جهت میرانیدن و بار دیگر برای زنده کردن خلایق .

صور مرئیات
صورتهای اشیائ که دیده میشود

صور کواکب
صورت ستارگان

عالم صور
موطن صور مقداری که اشباح برزخی است عالم صور گویند و گاه مراد صور حسی است

مردم صور
که شبیه آدمیزاد است

آب صورت
( اسم ) آبی که برای شستن روی و دست بکار برند .
آب دست و روی شستن

ابراهیم منصور
اصلا یهودی از مردم الزاس یکی از ایالات فرانسه و در عسگر هوسار فرانسه خدمت میکرده

ابن ابی منصور
در حسن ادب مرتبتی عالی داشته

ابو منصور
موفق به علی هروی طبیب . وی ظاهرا در اواخر قرن چهارم و اویل قرن پنجم میزیسته و کتاب الابنیه عن حقائق الادویه از اوست .
از بزرگزادگان طوس

ابوالاصبع صوری
موسوم به سنیس محدث است

اصلاح صورت
تراشیدن یا کوتاه کردن و پیراستن موی ریش و سبیل .

اصور
کج . مایل . کژ . یا ذو الصور یعنی دارای میل .

امیر منصور
منصور بن نوح پادشاه سامانی بود

باصور
گوشت و لحم

بصور
پدر بلعام بود که در عهد عتیق بعور خوانده شده 0

بصورت
بشکل بهیئت: بصورت اژدهایی تصویر کرد. توضیح بدین معنی لازم الاضافه است .

بلا تصور
بدون تصور بی اندیشه
بدون تصور 0 بی اندیشه 0

بهشتی صورت
آنکه صورتی تر و تازه دارد . بهشتی روی زیبا .

بی صورت کردن
در تداول خراسان بمعنی بی بکارت کردن 0 بی سیرت کردن 0

بی صورتی
حالت و عمل بی صورت 0 اصل 0 مقابل صورت که فرع است 0 یا در اصطلاح تصوف بی شکلی 0

بی قصور
بی جرم . بیگناه . یا بدون کوتاهی . یا بی عیب و نقصان . کاملانه .

پری صورت
( صفت ) پری رخ پریروی .

تصور
صورت کسی یاچیزی رادرخیال خودمجسم ساختن, گمان
1 - ( مصدر ) چیزی را در ذهن آوردن اندیشیدن انگاشتن . 2 - ( اسم ) انگار اندیشه . 3 - حصول صورت شئ درذهن بوسیل. اشاره بدان مقابل تصدیق . جمع : تصورات .

تصور بستن
تصور کردن

تصور کردن
( مصدر ) 1 - چیزی را در ذهن آوردن انگاشتن اندیشیدن . 2 - خیال کردن فرض کردن .
خیال کردن و توهم کردن پنداشتن

تصورات
( مصدر اسم ) جمع تصور

تصوری
( صفت ) منسوب به تصور.1 - آنچه مبتنی بر تصور باشد . 2 - خیالی فرضی .
منسوب به تصور مقابل تصدیقی

تمام صورت
تمام خلقت . بی نقص در اندام .

جامه صورت
جامه ای که تصویرات در آن بافته باشند

چار صورت
اصطلاح قمار . اصطلاحی در بازی آس چهار برک در بازی آس که دو برک آن تصویر شاه و دو برک تصویر بی بی باشد .

چچگلوی منصور
دهی است از دهستان نازلو بخش حوم. شهرستان رضائیه .

چهار صورت
بمعنی نقش و از آن مراد چهار تصویر شاه یا چهار نقش سرباز و یا بی بی است بر ورق بازی یا آس .

حسین منصور
دهمین و دوازدهمین تن از ائمه صنعائ است

حصن منصور
یاقوت گوید از بلاد مضر در مغرب فرات نزدیکی سمیساط است

حصور
ده از دهستان ورزق بخش داران شهرستان فریدن

خاقان منصور
لقب سلطان حسین میرزا کرت است .

خوب صورت
خوش شکل خوشگل

خوش صورت
خوش شکل خوشگل

خوش صورتی
خوشگلی خوش رویی

در صورت
در حالت

در صورتی
در حالی در موقعی . یا در صورتی که . 1 - با وجودی که با وجود اینکه . 2 - اگر .

در هرصورت
بهر حال بهر وجه .

ذات الصور
1- دارای صورتها خداوند اشکال
و در مثنوی مولوی در حکایت سه پادشاه زاده که بدستوری پدر بسیاحت ممالک شدند .

رابعه صورت
بصورت رابعه : رابعه صورتی زوبعه سیرتی .

راست صورت
دارای صورتی راست استوار صورت .

زابل منصوری
از دستگاههای موسیقی است

زشت صورت
( صفت ) آنکه دارای چهره ای زشت باشد زشت صورت .

سر و صورت
نظم و ترتیب آراستگی .

سر و صورت دادن
( مصدر ) منظم کردن آراستن : به وضع اطاق سر و صورتی داد .

سیاه منصور
هفت فرسخ میانه شمال و مغرب بیدشهر

سیه منصور
دهی است از دهستان کندوان بخش ترک شهرستان میانه .

صورا
سام ابرص است و گفته اند نوعی از وزغ

صوراسرافیل
(میزا) قاسم خان از رجال دوره مشروطیت و پهلوی (و. 1299 ه.ق .- 1368 ه. ق./ 1327 ه.ش ./ 1949 م.) وی با همکاری جهانگیر خان صوراسرافیل و علی اکبر دهخدا روزنامه صوراسرافیل را تاسیس کرد و با انتشار مقالات مستند ضد مخالفان مشروطه کوشید و در جوانی از طرف مردم تهران بنمایندگی مجلس رسید و دو دوره وکیل بود. پس از بمباران مجلس باروپا رفت و سه سال در آنجا توقف کرد تا آزادی خواهان بر محمد علی شاه غلبه کردند و او بتهران بازگشت . وی در 1342 ه.ق ./ 1303 ه.ش . در اولین کابینه رضا شاه پهلوی بکفالت وزارت داخله منصوب شد و در اول ذیالحجه 1345 در کابینه مخبرالسلطنه ابتدا کفیل و سپس وزیر پست و تلگراف گردید. در 1352 ه.ق ./ 1312 ه.ش . والی اصفهان و مدتی هم حکمران گیلان شد و در 1358 ه.ق . شهردار تهران گردید.

صوران
شهریست بحمص و جبل و گفته اند موضعی است دون دابق در طرف ریف

صورت
صفت, نوع , وجه, شکل, روی, رخسار, پیکر, نقش
( اسم ) 1 - شکل قیافه . 2 - رخساره چهره . 3 - نقش تصوبر . 4 - ظاهر دید 5 - صفت نوع . 6 - کیفیت چگونگی : صورت واقعه را به عرض رسانید . 7 - مظهر . 8 - هر کسر مرکب است از دو عدد عددی که باید از عدد دیگر برداشته یا بر آن تقسیم شود و آن را در بالای خط نویسند صورت گویند مقابل مخرج مثلا در کسر 3 3 / 6 صورت و 6 مخرج است . 9 - میزانها را به وسیله دو عددی که روی هم قراق دادهاند نشان دهند . عدد بالا صورت و عده ضربها و عدد پایین را مخرج گویند . 10 - جوهریست ممتد در جهات سه گانه صورت فعلیت ماده ایست و حقیقت هر چیز صورت اوست مقابل ماده . ماده یا قوه مقص است و صورت یا فعل کمال است . ماده و صورت جوهرند . 11 - اسمائ و صفات خدا به اعتبار مظهریت آنها از ذات وی . 12 - نوشته حاوی اسامی اشیائ مختلف که خرید و فروش شده : صورت حساب صورت ریز . یا صورت جزئ . ریز حساب . یا صورت حال . کیفیت حال چگونگی . یا صورت حساب . صورتی که در آن مخارج یومیه یا خرید از مغازه یا آن چه در مهمانخانه و رستوران و غیره صرف شده نویسند . یا صورت ذهنی . صورتی از اشیائ که در ذهن انسان منعکس باشد مقابل صورت خارجی . یا صورت فلکی و مجموعه ای از چند ستاره که شکلی را نماید : مانند دب اکبر و دب اصغر که صورت خرسی را ظاهر سازند جمع : صور فلکی ( فلکیه ) . یا صورت مجلس . شرح مذاکراتی که در مجلس و انجمن صورت گرفته : پس نشست و نوشت با مس مس قصه را چند صورت مجلس . ( بهار ) یا صورت مساله . موضوع آن متن مساله یا صورت نجومی . صورت فلکی . یا خود را به ( بر ) صورت ... بر ( در ) آوردن . خود را بدان شکل ظاهر کردن .
دهی است از بخش بند پی شهرستان بابل

صورت آرا ی
( صفت ) صورت آراینده صورت نگار نقاش .

صورت آرایی
صورت نگاری نقاشی .

صورت آشنا
روشناس

صورت آفریدن
( صفت ) 1 - ایجاد صورت کردن تصویر . 2 - خلق کردن ابداع کردن .

صورت آفرین
( صفت ) 1 - آن که صورت آفریند آفریننده صورت مصور . 2 - مبدع خالق .

صورت احوال
محضر و قباله که برای اثبات دعوی بمهر و دستخط ثقات مرتب سازند

صورت انگیختن
( مصدر ) 1 - نقاشی کردن صورتی را نقش چیزی را کشیدن . 2 - ابداع کردن ایجاد کردن .

صورت باز
( صفت ) 1 - شخصی که در روز اشکال مختلف ساخته مجلسی را گرم دارد چنان که شب بازان همین عمل را در شب کنند .

صورت بازی
عمل و پیشه صورت باز .

صورت بر کشیدن
( مصدر ) تصویر چیزی را کشیدن نقاشی کردن .

صورت برداشتن
( مصدر ) 1 - تصویر صورتی را برداشتن 2 - استنساخ کردن از نوشته ای . 3 - عکس گرفتن .

صورت بستن
1 - ( مصدر ) نقش کردن تصویر چیزی را کشیدن . 2 - ( مصدر ) به تصور در آمدن باندیشه گذشتن . 3 - نمو کردن به نظر آمدن . 4 - میسر شدن ممکن شدن .

صورت بند
( صفت ) مصور نقاش .

صورت بندی
1 - صورت کشی نقاشی . 2 - به صورتهای مختلف در آوردن سربازان برای عملیات جنگی ( مثلث مثلث عکس پله به راست پله به چپ خطوط مستقیم خطوط موازی )

صورت بی معنی
کنایه از کسی که ظاهرش خوب باشد و باطن هیج نه

صورت پذیر
1 - پذیرنده صورت قبول کننده صورت . 2 - جوهری که صورت قبول کند . 3 - انجام شدنی ممکن : اثری از آثار و معالم علم ... جز بر سده سیادت و وساده حشمت او صورت پذیر نیست .

صورت پرست
( صفت ) 1 - آنکه دوستدار صورت و نقاشی است . 2 - آنکه صورت و چهره زیبا را دوست دارد .

صورت پرستی
1 - دوستداری صورت نقش پرستی . 2 - دوستداری صورت و چهره زیبا .

صورت پیدا کردن
جمال یافتن

صورت تراشی
اصلاح کردن صورت ریش تراشیدن .

صورت جادو
صورتیکه مصوران در آن صورت های دیگر حیوانات کشند

صورت جز
ریز حساب

صورت جسمی
یا صورت جسمیه

صورت حال
چگونگی

صورت حساب
ورقه که حساب کسی را در آن نویسند

صورت خوان
1 - آنکه در بازار نشیند و صورتهای فرشتگان و بنی آدم و معامله ایشان را در روز قیامت با هم از عذاب و ثواب به مردم باز گوید و از هر یک چیزی ستاند . 2 - درویشی که پرده ای مصور را به دیوار آویزد و صورتها را یک به یک برای مردم وصف کند .

صورت دادن
( مصدر ) عمل کردن اجرا کردن .

صورت دار
( صفت ) 1 - دارای تصویر صاحب شکل . 2 - مصور نقاش .

صورت ذهنی
یا صورت ذهنیه

صورت زشت کردن
نام کسی را زشت کردن

صورت ساز
( صفت ) آن که تصویر سازد نقاشی که چهره کسان را سازد .

صورت سازی
عمل صورت ساز پرتره سازی .

صورت ظاهر
ظاهر حال

صورت گردیدن
تغییر یافتن

صورت گرفتن
کاری یا معامله

صورت مجلس
ورقه که در مذاکرات و یا تصمیمات اعضای مجلسی را نویسند آنچه ماجرای مجلسی در آن ثبت شود

صورت ناپذیر
انجام ناشدنی

صورت نشین
مصور

صورت نگار
( صفت ) 1 - مصور نقاش . 2 - آن که چهره کسان را نقاشی کند .

صورت نگاری
1 - مصوری نقاشی . 2 - نقاشی چهره کسان .

شبکه مترجمین ایران افزونه دیکشنری و مترجم آبادیس نرم افزاری مریم
تونیک طلسم باقلوای قزوین - باقلوا پرچمی فروشگاه اینترنتی دست آرا فروشگاه آبی تبلیغات در آبادیس تبلیغات در آبادیس تبلیغات در آبادیس