معنی کلمه Ac به فارسی

 Ac
پیشوندی‌ است‌ برابر -da لاتین‌ که‌ قبل‌ ازc و q به‌

 Ac
اینصورت‌ در می‌اید مثل‌ (tpecCA) که‌ از (eratpecDA)

 Ac
گرفته‌ شده‌ است‌، و نیز پسوندی‌ است‌ لاتینی‌ یا یونانی‌

 Ac
معادل‌ ei- مانند (cainam)، مخفف‌ اصط‌لاح‌ شیمیایی‌

 Ac
cilcycila می‌باشد.

 Acacia
(گ‌.ش‌.) اقاقیا، اکاسیا، اکاکیا، درخت‌ صمغ‌ عربی‌.

 Acacine
(گ‌.ش‌.) اقاقیا، اکاسیا، اکاکیا، درخت‌ صمغ‌ عربی‌.

 Academian
عضو فرهنگستان‌، عضوانجمن‌ علمی‌، عضو دانشکده‌ یا

 Academian
دانشگاه‌، عضو اکادمی‌.

 Academic
مربوط‌ به‌ فرهنگستان‌ ادبی‌ یا انجمن‌ علمی‌، عضو

 Academic
فرهنگستان‌، ط‌رفدار حکمت‌ و فلسفه‌ افلاط‌ون‌.

 Academic Costume
(در جمع‌) لباس‌ رسمی‌ استادی‌ دانشگاه‌، لباس‌ دانشگاهی‌.

 Academic Freedom
ازادی‌ عمل‌ و بیان‌(معلم‌ یا استاد).

 Academic Year
سال‌ دانشگاهی‌، سال‌ تحصیلی‌.

 Academicals
(در جمع‌) لباس‌ رسمی‌ استادی‌ دانشگاه‌، لباس‌ دانشگاهی‌.

 Academician
عضو فرهنگستان‌، عضو انجمن‌ دانش‌، عضو اکادمی‌.

 Academicism
بط‌ریق‌ یا بروش‌ اکادمی‌.

 Academism
بط‌ریق‌ یا بروش‌ اکادمی‌.

 Academist
عضو فرهنگستان‌، فارغ‌التحصیل‌ یا دانشجوی‌ اکادمی‌.

 Academy
فرهنگستان‌، دانشگاه‌، اموزشگاه‌، مدرسه‌، مکتب‌،

 Academy
انجمن‌ادباء و علماء، انجمن‌ دانش‌، اکادمی‌، نام‌ باغی‌

 Academy
در نزدیکی‌ اتن‌ که‌ افلاط‌ون‌ در ان‌ تدریس‌ میکرده‌

 Academy
است‌(ymedacA)، مکتب‌ و روش‌ تدریس‌ افلاط‌ونی‌.

 Acanaceous
(گ‌.ش‌.) خاردار، تیغ‌دار.

 Acantho
کلمه‌ء پیشوندی‌ بمعنی‌ خار و خادار میباشد.

 Acanthocephala
انواع‌ کرمهای‌ قلاب‌ دار روده‌ء انسان‌، خارسران‌.

 Acanthoid
خارمانند، خارشکل‌.

 Acanthoma
(ط‌ب‌) اماس‌ سلولهای‌ خاردار بافت‌ پوششی‌

 Acanthoma
مالپیقی‌(مالپیگی‌).

 Acanthosisnigricans
(ط‌ب‌) بیماری‌ نادر پوستی‌ که‌ پوست‌ میانی‌ هیپرتروپی‌ و

 Acanthosisnigricans
پیگمانتاسیون‌ پیدا مینماید.

 Acanthous
خاردار.

 Acanthus
(گ.ش‌.) جنسی‌ از فامیل‌ اکانتاسه‌، کنگر.

 Acapella
(مو.)اواز دسته‌ جمعی‌ بسبک‌ کلیسایی‌.

 Acapsular
(گ‌.ش‌.) بی‌ تخمدان‌، بی‌ حقه‌، بدون‌ کپسول‌.

 Acaricide
مواد کنه‌ کش‌.

 Acaro
کلمه‌ء پیشوندی‌ است‌ مشتق‌ از suraca به‌ معنی‌(کنه‌) و

 Acaro
(کرم‌ پنیر).

 Acarology
علم‌ کنه‌ شناسی‌.

 Acarpellous
(گ.ش‌.) بی‌ برچه‌، بی‌ حجره‌ گرزن‌.

 Acarpelous
(گ.ش‌.) بی‌ برچه‌، بی‌ حجره‌ گرزن‌.

 Acarpous
(گ.ش‌.) بی‌ بر، بدون‌ میوه‌، بی‌ ثمر.

 Acatalectic
(بدیع‌) دارای‌ اوتاد کامل‌، اسلم‌(malsa)، قاضی‌ یا

 Acatalectic
شخصی‌ که‌ نمی‌تواند به‌ صحت‌ امری‌اط‌مینان‌ حاصل‌ کند، ادم‌

 Acatalectic
دودل‌، مردد، شکاک‌.

 Acatalepsy
دودلی‌، تردید، موضوع‌ غیرقابل‌ درک‌، مکتب‌(شکاکیون‌)،

 Acatalepsy
فلسفه‌ء احتمالی‌.

 Acatamathesia
(ط‌ب‌) ازبین‌ رفتن‌ قدرت‌ ادراکات‌، قادر بدرک‌ سخن‌ نبودن‌.

 Acataposis
(ط‌ب‌) سختی‌ بلع‌، اشکال‌ عمل‌ بلع‌، عسرالبلع‌.

 Acaulescent
(گ.ش‌.) بی‌ شاخه‌، بی‌ساقه‌.

 Accadian
زبان‌ اکد(dacca) که‌ قبل‌ از زبان‌ اشوری‌ رایج‌ بوده‌ و

 Accadian
در کتیبه‌های‌ میخی‌ دیده‌ شده‌ است‌، اهل‌ اکد یا اکاد.

 Accede
دست‌ یافتن‌، رسیدن‌، راه‌ یافتن‌، نائل‌ شدن‌، نزدیک‌ شدن‌،

 Accede
موافقت‌ کردن‌، رضایت‌ دادن‌، تن‌ دردادن‌.

 Accelerando
(مو.)اهسته‌ اهسته‌ اهنگ‌ را تندتر کنید، کم‌کم‌ تند

 Accelerando
کنید، بط‌ورتدریجی‌ تندتر.

 Accelerate
شتاباندن‌، تسریع‌ کردن‌، تند کردن‌، شتاب‌ دادن‌، بر

 Accelerate
سرعت‌ (چیزی‌) افزودن‌، تند شدن‌، تندتر شدن‌.

 Accelerate
تسریع‌ کردن‌، سرعت‌ دادن‌، سرعت‌ گرفتن‌.

 Acceleration
شتاب‌، افزایش‌ سرعت‌، تسریع‌.

 Acceleration
شتاب‌، تندی‌، سرعت‌، تسریع‌، تعجیل‌.

 Accelerator
شتاب‌ دهنده‌، شتاباننده‌، تندکن‌، شتابنده‌.

 Accelerometer
شتاب‌ سنج‌.

 Accent
(.n): تکیه‌ء صدا، علامت‌ تکیه‌ء صدا(بدین‌ شکل‌")، لهجه‌،

 Accent
ط‌رز قرائت‌، تلفظ‌، قوت‌، تاکید، تشدید، (در شعر)

 Accent
مد(ddam)، صدا یا اهنگ‌ اکسان‌(فرانسه‌)، (.tv): با

 Accent
تکیه‌ تلفظ‌ کردن‌، تکیه‌ دادن‌، تاکید کردن‌، اهمیت‌ دادن‌.

 Accent Mark
(مو.) یکی‌ از علائم‌ تکیه‌ در موسیقی‌، علامتی‌ که‌ پس‌ از

 Accent Mark
یک‌ نت‌ قرار میگیرد و نشان‌ میدهدکه‌ نت‌ در چه‌ گامی‌

 Accent Mark
قرار دارد.

 Accentual
تکیه‌ دار، لهجه‌ای‌، مربوط‌ به‌ تکیه‌ء صدا، دارای‌ تاکید،

 Accentual
موکد، مشدد.

 Accentuate
با تکیه‌ تلفظ‌ کردن‌، تکیه‌ دادن‌، تاکید کردن‌، اهمیت‌

 Accentuate
دادن‌، برجسته‌ نمودن‌.

 Accept
قبول‌ شدن‌، پذیرفتن‌، پسندیدن‌، قبول‌ کردن‌.

 Accept
پذیرفتن‌.

 Acceptability
پذیرفتگی‌، قابلیت‌ پذیرش‌.

 Acceptability
پسندیدگی‌، شایستگی‌، قبول‌ شدگی‌، مقبولیت‌، قابلیت‌ قبول‌

 Acceptable
پذیرا، پذیرفتنی‌، پسندیده‌، قابل‌ قبول‌، مقبول‌.

 Acceptable
پذیرفتنی‌، قابل‌ پذیرش‌.

 Acceptance
پذیرش‌.

 Acceptance
پذیرش‌، قبولی‌ حواله‌، حواله‌ء قبول‌ شده‌.

 Acceptance Test
ازمون‌ پذیرش‌.

 Acceptant
پذیرنده‌، قبول‌ کننده‌.

 Acceptation
پذیرش‌، قبول‌ معنی‌ عرف‌، معنی‌ مصط‌لح‌.

 Acceptation Tacite
(حق.) قبول‌ ضمنی‌.

 Accepted
پذیرفته‌، مقبول‌.

 Accepter
پذیرنده‌، قبول‌ کننده‌.

 Acceptor
پذیرنده‌، قبول‌ کننده‌.

 Acceptor
پذیرنده‌.

 Access
دست‌یابی‌.

 Access
دسترس‌، دسترسی‌، راه‌، تقریب‌، اجازه‌ دخول‌، راه‌ دسترس‌،

 Access
مدخل‌، وسیله‌ حصول‌، افزایش‌، الحاق‌، اضافه‌، (ط‌ب‌) بروز

 Access
مرض‌، حمله‌، اصابت‌، (حق.) دسترسی‌ یا مجال‌ مقاربت‌،

 Access
(در مسیحیت‌) تقرب‌ به‌ خدا.

 Access Arm
بازوی‌ دستیابی‌.

 Access Control
کنترل‌ دستیابی‌.

 Access Method
روش‌ دستیابی‌.

 Access Mode
باب‌ دستیابی‌.

 Access Time
زمان‌ دستیابی‌.

 Accessariness
معاونت‌ در جرم‌.

 Accessary
(yrossecca=) (حق.) معاون‌ جرم‌، همدست‌.

 Accessibility
دسترسی‌، امکان‌ نزدیکی‌، وسیله‌ وصول‌، امادگی‌ برای‌

 Accessibility
پذیرایی‌، قابلیت‌ وصول‌.

 Accessibility
دستیابی‌ پذیری‌.

 Accessible
دستیابی‌ پذیر.

 Accessible
در دسترس‌، قابل‌ وصول‌، نزدیک‌ (شدنی‌)، اماده‌ء پذیرایی‌،

 Accessible
خوش‌ برخورد، دست‌ یافتنی‌.

 Accession
(.n): نزدیکی‌، ورود، دخول‌، پیشرفت‌، افزایش‌، نیل‌

 Accession
(بجاه‌ و مقام‌ بخصوص‌ سلط‌نت‌)، جلوس‌، (ط‌ب‌) شیوع‌، بروز،

 Accession
(حق.) تملک‌ نماء، شیی‌ء اضافه‌ یا الحاق‌ شده‌، نمائات‌

 Accession
(حیوان‌ و درخت‌)، تابع‌ وصول‌، الحاق‌ حقوق‌، شرکت‌ در

 Accession
مالکیت‌، (tv): بترتیب‌ خرید وارد دفتروثبت‌ کردن‌.

 Accessit
(مخفف‌ tissecca ـ emixorp)امتیازی‌ که‌ به‌ شاگردان‌

 Accessit
ممتاز داده‌ میشود.

 Accessorial
معاون‌، شریک‌، معین‌، فرعی‌، (حق.) مربوط‌ بمعاون‌ جرم‌.

 Accessories
لوازم‌.

 Accessory
فرعی‌، هم‌ دست‌.

 Accessory
فرعی‌، معین‌، همدست‌(حق.)، معاون‌، شریک‌(جرم‌)، نمائات‌

 Accessory
و نتایج‌ (در جمع‌)، لوازم‌ یدکی‌، (حق.)تابع‌، لاحق‌،

 Accessory
فروع‌ و ضمائم‌، منضمات‌، لوازم‌ فرعی‌، دعوای‌ فرعی‌.

 Acciaccatura
(مو.) نت‌ سریعی‌ که‌ نیم‌ پرده‌ کوتاه‌تر ازنت‌ اصلی‌ است‌

 Acciaccatura
و قبل‌از نت‌ اصلی‌ نواخته‌ میشود.

 Accidence
(.n: tnedicca=) پیش‌ امد، تصادف‌، اتفاق‌، حادثه‌،

 Accidence
(د.)اصول‌ صرف‌ و نحو.

 Accident
(.n &.jda): حادثه‌، سانحه‌، واقعه‌ ناگوار، مصیبت‌

 Accident
ناگهانی‌، تصادف‌ اتومبیل‌، (ط‌ب‌) علامت‌ بد مرض‌، (من.)

 Accident
صفت‌ عرضی‌(yzara)، شیی‌ء، (در نشان‌ خانوادگی‌) علامت‌

 Accident
سلاح‌، (د.)صرف‌، عارضه‌ صرفی‌، اتفاقی‌، تصادفی‌، ضمنی‌،

 Accident
عارضه‌ (در فلسفه‌)، پیشامد.

 Accidental
تصادفی‌، اتفاقی‌، غیر مترقبه‌، عرضی‌(yzara) ضمنی‌،

 Accidental
عارضی‌، غیر اساسی‌، پیش‌امدی‌.

 Accidentalism
پیش‌ امد گرایی‌، اتفاقی‌ (بودن‌)، تصادف‌، اتفاق‌، (ط‌ب‌)

 Accidentalism
تشخیص‌ علائم‌ گمراه‌ کننده‌ مرض‌، اثرات‌ تابش‌ نور مصنوعی‌

 Accidentalism
براشیاء، (من.) تصادف‌ گرایی‌، فلسفه‌ عرضی‌(yzara)،

 Accidentalism
فلسفه‌ صدفی‌(yfdos)، فرضیه‌(امر بدون‌ علت‌) و(خود بخود

 Accidentalism
بوجودامدن‌ عالم‌) فلسفه‌ء عرضی‌.

 Accipenser
(resnepica=) (ج‌.ش‌.) ماهی‌ خاویار.

 Acclaim
تحسین‌، ادعا کردن‌، افرین‌ گفتن‌، اعلام‌ کردن‌، جارکشیدن‌،

 Acclaim
ندا دادن‌، هلهله‌ یا فریاد کردن‌کف‌ زدن‌.

 Acclamation
افرین‌، تحسین‌، احسنت‌، تحسین‌ و شادی‌، اخذ رای‌ زبانی‌.

 Acclimatation
(noitazitamilcca=) توافق‌ با اب‌ و هوای‌ یک‌ محیط‌.

 Acclimate
(.tv: ezitamilcca=) به‌ اب‌ و هوای‌ جدید خو گرفتن‌،

 Acclimate
مانوس‌ شدن‌.

 Acclimatization
(noitatamilcca=) توافق‌ با اب‌ و هوای‌ یک‌ محیط‌.

 Acclimatization
خو گرفتگی‌، سازش‌، (با اب‌ هوای‌ تازه‌).

 Acclimatize
خو دادن‌ یا خو گرفتن‌(انسان‌)، خو گرفتن‌(جانور و گیاه‌

 Acclimatize
به‌ اب‌ و هوای‌ جدید).

 Accolade
سر بالایی‌، فراز، سختی‌، مراسم‌ اعط‌ای‌ منصب‌ شوالیه‌ یا

 Accolade
سلحشوری‌ و یا شهسواری‌، (مو.) خط‌اتصال‌، اکولاد، خط‌

 Accolade
ابرو(به‌ این‌ شکل‌}{).

 Accommodate
همساز، همساز کردن‌، جا دادن‌، منزل‌ دادن‌، وفق‌ دادن‌

 Accommodate
با، تط‌بیق‌ نمودن‌، تصفیه‌ کردن‌، اصلاح‌ کردن‌، اماده‌

 Accommodate
کردن‌(برای‌)، پول‌ وام‌ دادن‌(بکسی‌).

 Accommodating
تط‌بیق‌، موافقت‌، جا، منزل‌، مناسب‌، خوش‌ محضر.

 Accommodation
همسازی‌، تط‌ابق‌، جا، منزل‌، وسایل‌ راحتی‌، تط‌بیق‌،

 Accommodation
موافقت‌، سازش‌ با مقتضیات‌ محیط‌، وام‌، کمک‌، مساعده‌.

 Accommodator
کارگر کمکی‌.

 Accompaniment
همراهی‌، مشایعت‌، ضمیمه‌، (مو.) ساز یا اواز همراهی‌

 Accompaniment
کننده‌.

 Accompanist
همراهی‌ کننده‌، (مو.) همراهی‌ کننده‌ با اواز یا سازی‌

 Accompanist
چون‌ پیانو.

 Accompany
همراهی‌ کردن‌، همراه‌ بودن‌(با)، سرگرم‌ بودن‌ (با)،

 Accompany
مصاحبت‌ کردن‌، ضمیمه‌ کردن‌، جفت‌ کردن‌، توام‌ کردن‌،

 Accompany
(مو.) دم‌ گرفتن‌، همراهی‌ کردن‌، صدا یا ساز راجفت‌ کردن‌

 Accompany
(با).

 Accomplice
همدست‌، (حق.) شریک‌ یا معاون‌ جرم‌.

 Accomplish
انجام‌ دادن‌، بانجام‌ رساندن‌، وفا کردن‌(به‌)، صورت‌

 Accomplish
گرفتن‌.

 Accomplished
انجام‌ شده‌، کامل‌ شده‌، تربیت‌ شده‌، فاضل‌.

 Accomplishment
انجام‌، اجرا، اتمام‌، کمال‌، هنر، فضیلت‌.

 Accord
(.iv &.tv): جورکردن‌، وفق‌ دادن‌، اشتی‌ دادن‌، تصفیه‌

 Accord
کردن‌، اصلاح‌ کردن‌، موافقت‌ کردن‌(با)، قبول‌ کردن‌،

 Accord
(.n): سازگاری‌، موافقت‌، (مو.) توافق‌، هم‌اهنگی‌،

 Accord
دلخواه‌، ط‌یب‌ خاط‌ر، (حق.) مصالحه‌، پیمان‌، قرار،

 Accord
پیمان‌ غیر رسمی‌ بین‌المللی‌.

 Accordance
جور بودن‌، مط‌ابقت‌، وفق‌، توافق‌، تط‌ابق‌، موافقت‌.

 Accordant
جور، مط‌ابق‌، موافق‌.

 According
موافق‌، مط‌ابق‌، بروفق‌.

 According To
بر ط‌بق‌، مط‌ابق‌، بقول‌، بعقیده‌ء.

 Accordingly
بنابراین‌، از اینرو، از همان‌ قرار، بر ط‌بق‌ ان‌،

 Accordingly
نتیجتا، بالنتیجه‌.

 Accordion
(مو.) اکوردئون‌.

 Accost
مخاط‌ب‌ ساختن‌، مواجه‌ شدن‌(با)، نزدیک‌ شدن‌(بهر منظ‌وری‌)،

 Accost
مشتری‌ جلب‌ کردن‌(زنان‌ بدکاردر خیابان‌)، نزدیک‌ کشیدن‌،

 Accost
در امتداد چیزی‌ حرکت‌ کردن‌(مثل‌ کشتی‌).

 Accouchement
زایمان‌.

 Accoucheur
پزشک‌ متخصص‌ قابلگی‌ و بیماریهای‌ زنان‌(مذکر).

 Accoucheuse
ماما(زن‌)، قابله‌.

 Account
(.iv &.tv): شمردن‌، حساب‌ کردن‌، محاسبه‌ نمودن‌، (حق)

 Account
حساب‌ پس‌ دادن‌، ذکر علت‌ کردن‌، دلیل‌ موجه‌اقامه‌

 Account
کردن‌(با rof)، تخمین‌ زدن‌، دانستن‌، نقل‌ کردن‌(.n)

 Account
حساب‌، صورت‌ حساب‌، گزارش‌، بیان‌ علت‌، سبب‌.

 Account
حساب‌، شرح‌، مسئول‌ بودن‌.

 Account Card
کارت‌ حساب‌.

 Account Executive
متصدی‌ رسیدگی‌ به‌ حساب‌ مشتریها.

 Account Number
شماره‌ حساب‌.

 Accountability
جوابگویی‌.

 Accountable
مسئول‌، مسئول‌ حساب‌، قابل‌ توضیح‌، جوابگو.

 Accountancy
حسابداری‌.

 Accountant
ذی‌ حساب‌، حسابدار.

 Accounting
حسابداری‌، اصول‌ حسابداری‌، برسی‌ اصل‌ و فرع‌.

 Accounting
حسابداری‌.

 Accounting Machine
ماشین‌ حسابداری‌.

 Accounting System
سیستم‌ حسابداری‌.

 Accouter
اماده‌ء جنگ‌ کردن‌، مجهز کردن‌، ملبس‌ کردن‌.

 Accouterment
وسایل‌، اسباب‌، (نظ‌.) تجهیزات‌، لباس‌، ساز و برگ‌.

 Accredit
اعتبارنامه‌ دادن‌، استوارنامه‌ دادن‌(به‌)، معتبر ساختن‌،

 Accredit
اختیار دادن‌، اط‌مینان‌ کردن‌(به‌)، مورد اط‌مینان‌ بودن‌

 Accredit
یا شدن‌، برسمیت‌ شناختن‌(موسسات‌ فرهنگی‌)، معتبر شناختن‌

 Accrete
با هم‌ یکی‌ شدن‌، تواما رشد کردن‌، فراهم‌ کردن‌، فراهم‌

 Accrete
شدن‌، متحد کردن‌، بهم‌ افزودن‌ یا چسبانیدن‌، (مج)

 Accrete
مصنوعی‌، بهم‌ پیوسته‌(گ‌.ش‌.) دوقلو، یکپارچه‌.

 Accreted
(ط‌ب‌) دارای‌ زائده‌ء گوشتی‌.

 Accretion
افزایش‌، رشد پیوسته‌، بهم‌ پیوستگی‌، اتحاد، یک‌ پارچگی‌،

 Accretion
(حق.) افزایش‌ بهای‌ اموال‌، افزایش‌ میزان‌ ارث‌.

 Accrue
افزوده‌ شدن‌، منتج‌ گردیدن‌، تعلق‌ گرفتن‌.

 Acculturate
نقل‌ و انتقال‌ دادن‌ فرهنگ‌ یک‌ جامعه‌ به‌ جامعه‌ء دیگر،

 Acculturate
فرهنگ‌ پذیرفتن‌.

 Accumulate
انباشتن‌، جمع‌ شده‌، جمع‌ شونده‌، اندوختن‌، رویهم‌

 Accumulate
انباشتن‌.

 Accumulate
انباشتن‌.

 Accumulated Error
خط‌ای‌ انباشته‌.

 Accumulation
انباشتگی‌.

 Accumulation
جمع‌ اوری‌، توده‌، ذخیره‌، انباشتگی‌.

 Accumulative
جمع‌ شونده‌.

 Accumulator
انباشتگر.

 Accumulator
(cca) انباشتگر.

 Accuracy
دقت‌، صحت‌.

 Accuracy
درستی‌، صحت‌، دقت‌.

 Accuracy Control
کنترل‌ دقت‌.

 Accurate
دقیق‌، صحیح‌.

 Accurate
درست‌، دقیق‌.

 Accursed
نفرین‌ شده‌، ملعون‌ و مط‌رود.

 Accusal
تهمت‌، افترا.

 Accusation
(حق) تهمت‌، اتهام‌.

 Accusative
(د.) حالت‌ مفعولی‌، مفعول‌، اتهامی‌، رایی‌.

 Accusatory
مفعولی‌، (حق.) اتهامی‌.

 Accuse
متهم‌ کردن‌، تهمت‌ زدن‌.

 Accused
متهم‌.

 Accustom
عادت‌ دادن‌، اشنا کردن‌، اشنا شدن‌، معتاد ساختن‌،

 Accustom
معتاد شدن‌، عادت‌، خو گرفتن‌، انس‌ گرفتن‌.

 Accustomed
خوگرفته‌، معتاد.

 Ace
تک‌ خال‌، اس‌، ذره‌، نقط‌ه‌، درشرف‌، ذره‌ای‌ مانده‌(به‌)،

 Ace
(مج.) ستاره‌ یا قهرمان‌ تیم‌های‌ بازی‌، رتبه‌ء اول‌،

 Ace
خـلبانی‌ که‌ حداقل‌ 5 هواپیمای‌ دشمن‌ راسرنگون‌ کرده‌

 Ace
باشد، تک‌ خال‌ زدن‌، (ش‌.) پیشوندی‌ ازکلمه‌ citeca

 Ace
بمعنی‌ (دارای‌ جوهر سرکه‌) میباشد که‌ بصورت‌ ترکیب‌ با

 Ace
سایرکلمات‌ میاید.

 Acedia
گیجی‌، سستی‌، رخوت‌، حالت‌ خـلسه‌.

 Acellular
بی‌ یاخته‌، غیر سلولی‌.

 Acentric
بی‌ مرکز، خارج‌ از مرکز.

 Acentrous
(ج‌.ش‌.) فاقد ستون‌ پشتی‌، فاقد ستون‌ فقرات‌.

 Aceology
(ط‌ـب‌) درمان‌ شناسی‌.

 Acephala
(ج‌.ش‌.) راسته‌ء بی‌ سران‌ از شاخه‌ء نرم‌تنان‌.

 Acephalo
پیشوندیست‌ یونانی‌ بمعنی‌ (بی‌ سر) و(فاقد سر) که‌ با

 Acephalo
کلمات‌ دیگر ترکیب‌ میشود.

 Acephalon
بی‌ سر، حیوان‌ راسته‌ء بی‌ سران‌.

 Acephalous
بی‌ سر، حیوان‌ راسته‌ء بی‌ سران‌.

 Aceptive
قابل‌ قبول‌، پذیرفتنی‌.

 Acequia
نهر ابیاری‌، جویبار.

 Aceraceae
(گ‌.ش‌.) افراییان‌، تیره‌ء افرا، افرایان‌.

 Acerate
سوزنی‌، سوزنی‌ شکل‌.

 Aceratosis
(ط‌ب‌) نارسی‌ و نابالغی‌ بافت‌ شاخی‌.

 Acerb
ترش‌، گس‌، دبش‌.

 Acerbate
تند و تیز کردن‌، ترش‌ کردن‌، تلخ‌ و گس‌ کردن‌.

 Acerbity
ترشی‌، دبشی‌، درشتی‌، تندی‌.

 Acerous
بی‌ شاخـک‌، نوک‌ تیز.

 Acervate
انبوه‌ شده‌، انباشته‌.

 Acescence
میخوش‌، میل‌ به‌ ترشی‌.

 Acescency
میخوش‌، میل‌ به‌ ترشی‌.

 Acetabular
دارای‌ حفره‌ء حقه‌ای‌ توگرد(duog oot)، حقه‌ای‌.

 Acetabulum
(درروم‌قدیم‌) فنجان‌ (سرکه‌خوری‌)، (تش‌.) حفره‌ء حقه‌ای‌

 Acetabulum
استخوان‌ لگن‌ که‌ محل‌ اتصال‌ بااستخوان‌ ران‌ است‌،

 Acetabulum
(ج‌.ش‌.) محل‌ اتصال‌ پای‌ حشرات‌ ببدن‌، لوله‌ء(مخصوص‌ مکیدن‌

 Acetabulum
) زالو.

 Acetanion
(ش‌.) انیون‌ 2O3H2C، جوهر سرکه‌.

 Acetarious
مربوط‌ به‌ سالاد، سبزیهای‌ مخصوص‌ سالاد.

 Acetate
نمک‌ جوهر سرکه‌، استات‌.

 Acetiam
(حق.) علت‌ (فرضی‌) برای‌ عملی‌ تا قاضی‌ بتواند رای‌ خود

 Acetiam
را بدهد.

 Acetic
جوهر سرکه‌ای‌، سرکه‌ مانند، ترش‌.

 Acetification
جوهر سرکه‌ سازی‌، ترش‌ شدگی‌.

 Acetifier
ترش‌ کننده‌.

 Acetify
ترش‌ شدن‌، تبدیل‌ به‌ سرکه‌ کردن‌.

 Aceto
(ش‌.) پیشوندی‌ است‌ مشتق‌ از کلمه‌ء لاتین‌ muteca که‌ به‌

 Aceto
معنی‌ (مشتق‌ از یا مربوط‌ به‌ جوهرسرکه‌) میباشد.

 Acetolysis
(ش‌.) تجزیه‌ء جسمی‌ در اثر اضافه‌ شدن‌ جوهر سرکه‌، حالت‌

 Acetolysis
استیله‌ و هیدرولیز پیدا کردن‌در ان‌ واحد.

 Acetomorphine
(داروسازی‌) هرویین‌.

 Acetone
(ش‌.) استون‌ بفرمول‌ 3HCOC3HC.

 Acetose
ترش‌، سرکه‌ای‌.

 Acetum
سرکه‌، استخراج‌ عصاره‌ از گیاهان‌ دارویی‌(با اسیداستیک‌

 Acetum
رقیق‌)، حل‌ مواد معط‌ر در محلولی‌مرکب‌ از اسید استیک‌ و

 Acetum
الکل‌ و اب‌.

 Acetyl
(ش‌.) ریشه‌ء یک‌ ظ‌رفیتی‌ بفرمول‌ OC3HC.

 Acetylate
استیل‌ شدن‌، دارای‌ ریشه‌ء (3HC-) کردن‌.

 Acetylation
ورود ریشه‌ء (3HC-) در ترکیب‌.

 Acetylcholine
(ش‌.) ماده‌ای‌ بفرمول‌ 3ON71H7C از جود و سر.

 Acetylene
هیدروکربور اشباع‌ نشده‌ای‌ بفرمول‌ 2H2C.

 Acetylize
استیل‌ شدن‌، دارای‌ ریشه‌ء (3HC-) کردن‌.

 Achaean
مربوط‌ به‌ اخائیه‌، اهل‌ شهر اخائیه‌ در یونان‌ باستان‌.

 Achaemenian
هخامنشی‌، هخامنشیان‌.

 Achaian
مربوط‌ به‌ اخائیه‌، اهل‌ شهر اخائیه‌ در یونان‌ باستان‌.

 Achalasia
(ط‌ب‌) عدم‌ انبساط‌ عضلات‌ مجاری‌ بدن‌ و باقی‌ ماندن‌ انها

 Achalasia
در حال‌ انقباض‌ دائم‌(مثل‌ مری‌).

 Achate
مهره‌ء بازی‌، تیله‌، عقیق‌، خرید، بیع‌، (در جمع‌)اشیاء

 Achate
خریداری‌ شده‌، یار با وفا، خریدن‌.

 Acheake
درد گرفتن‌، درد کردن‌، بدرد اوردن‌، درد.

 Acheilia
فقدان‌ لب‌ بط‌ور مادرزادی‌، نوزاد بی‌ لب‌.

 Acheilos
بدون‌ لب‌، بی‌ لبه‌.

 Acheilous
بدون‌ لب‌، بی‌ لبه‌.

 Acheiria
(ط‌ب‌.) بیدست‌، فاقد قوه‌ء لامسه‌.

 Achene
(گ‌.ش‌.) تخم‌ برهنه‌، بذر برهنه‌، فندقه‌.

 Achenocarp
(گ‌.ش‌.) میوه‌ء خشک‌ ناشکوفا.

 Acheron
رودخانه‌ء افسانه‌ای‌ در عالم‌ اسفل‌(جهنم‌)، (مج.) دوزخ‌،

 Acheron
عالم‌ اسفل‌.

 Acheval
سوار بر اسب‌، (نظ‌) ارتشی‌ که‌ جناحش‌ در اثرمانعی‌

 Acheval
مانند باتلاق‌ یا رودخانه‌ از ان‌دور و مجزا باشد.

 Acheweed
(گ‌.ش‌.) پابزی‌.

 Achievable
دست‌ یافتنی‌، قابل‌ وصول‌، قابل‌ تفریق‌، موفقیت‌ پذیر.

 Achieve
دست‌ یافتن‌، انجام‌ دادن‌، بانجام‌ رسانیدن‌، رسیدن‌،

 Achieve
نائل‌ شدن‌ به‌، تحصیل‌ کردن‌، کسب‌ موفقیت‌ کردن‌ (حق.)

 Achieve
اط‌اعت‌ کردن‌ (در برابر دریافت‌ تیول‌).

 Achievement
دست‌ یابی‌، انجام‌، پیروزی‌، کار بزرگ‌، موفقیت‌.

 Achilles
(افسانه‌ء یونان‌) اشیل‌ یا اخلیوس‌ قهرمان‌ داستان‌

 Achilles
ایلیاد هومر.

 Achilles Heel
نقط‌ه‌ء جراحت‌ پذیر، نقط‌ه‌ء زخم‌ پذیر، نقط‌ه‌ء ضعف‌.

 Achlamydeous
(گ‌.ش‌.) بدون‌ جام‌ یا پوشش‌ گل‌، بدون‌ پوشش‌.

 Achlorhydria
(ط‌ب‌) فقدان‌ اسید کلریدریک‌ در شیره‌ء معده‌.

 Achloropsia
(ر.ش‌.) نوعی‌ نابینایی‌ در مورد رنگها مخصوصا رنگ‌ سبز.

 Acholia
(ط‌ب‌) فقدات‌ یا کمبود صفرا.

 Acholic
فاقد صفرا، دارای‌ نقص‌ صفرا.

 Acholous
فاقد صفرا، دارای‌ نقص‌ صفرا.

 Achondrite
سنگ‌ الماس‌ بدون‌ ذرات‌ گرد.

 Achor
(ط‌ب‌) بثورات‌ فلسی‌ پوست‌ سر.

 Achordata
(ج‌.ش‌.) جانوان‌ فاقد ستون‌ فقرات‌.

 Achroma
(ط‌ب‌) بی‌ رنگی‌، رنگ‌ پریدگی‌، (ط‌ب‌) فقدان‌ رنگ‌ دانه‌ (در

 Achroma
مو)، بی‌ رنگی‌ مو.

 Achromat
کلمات‌ پیشوندی‌ است‌ یونانی‌ مشتق‌ از کلمه‌ء sotamorhca

 Achromat
بمعنی‌ (بیرنگ‌).

 Achromate
عدسی‌ اکروماتیک‌، ادم‌ کور رنگ‌.

 Achromatic
بی‌ رنگ‌، رنگ‌ ناپذیر، (مو.) بدون‌ ترخیم‌، بدون‌ نیم‌

 Achromatic
پرده‌ء میان‌ اهنگ‌.

 Achromatin
ماده‌ء رنگ‌ ناپذیر هسته‌ء یاخته‌.

 Achromatisation
بی‌ رنگی‌، رنگ‌ ناپذیری‌.

 Achromatism
بی‌ رنگی‌، رنگ‌ ناپذیری‌.

 Achromatization
بی‌ رنگی‌، رنگ‌ ناپذیری‌.

 Achromatize
رنگ‌ ناپذیر کردن‌، بی‌ رنگ‌ کردن‌.

 Achromato
کلمات‌ پیشوندی‌ است‌ یونانی‌ مشتق‌ از کلمه‌ء sotamorhca

 Achromato
بمعنی‌ (بیرنگ‌).

 Achromatope
ادم‌ رنگ‌ کور.

 Achromatopsy
رنگ‌ کوری‌.

 Achromatous
رنگ‌ کور.

 Achromia
(ط‌ب‌) فقدان‌ رنگ‌ دانه‌ (در مو)، بی‌ رنگی‌ مو.

 Achromic
بی‌ رنگ‌، رنگ‌ ناپذیر، (مو.) بدون‌ ترخیم‌، بدون‌ نیم‌

 Achromic
پرده‌ء میان‌ اهنگ‌.

 Achropsia
(ط‌ب‌) کوری‌ رنگ‌، رنگ‌ کوری‌.

 Achy
دردناک‌، درداور.

 Achylous
(فیزیولوژی‌) بدون‌ کیلوس‌، بدون‌ قیلوس‌.

 Acicula
(گ‌.ش‌.- ج‌.ش‌.) سوزنچه‌، خار، تیغ‌.

 Aciculum
تیغ‌(گیاه‌)، خار ریز و راست‌ و شکننده‌.

 Acid
ترش‌، حامض‌، سرکه‌ مانند، دارای‌ خاصیت‌ اسید، جوهر

 Acid
اسید، (مج.) ترشرو، بداخلاق‌، بدجنسی‌، جوهر، محک‌.

 Acid Fast
مقاوم‌ در برابر رنگ‌ بری‌ اسید، دارای‌ لکه‌ هایی‌ که‌ با

 Acid Fast
اسید زائل‌ نمیشود.

 Acid Radical
(ش‌.) ریشه‌ با بنیان‌ اسیدی‌، رادیکال‌ اسیدی‌.

 Acid Test
محک‌، وسیله‌ء ازمایش‌، امتحان‌ با اسید.

 Acidic
تشکیل‌ دهنده‌ء اسید، اسید دار، اسیدی‌.

 Acidification
اسید سازی‌، ترشی‌، اسید شدگی‌، تحمیض‌.

 Acidifier
ترش‌ کننده‌، تبدیل‌ به‌ اسید کننده‌، مایه‌ء حموضت‌.

 Acidify
اسید کردن‌، ترش‌ کردن‌، حامض‌ کردن‌.

 Acidimeter
ترشی‌ سنج‌، اسید سنج‌.

 Acidity
حموضت‌، اسیدیته‌، ترشی‌.

 Acidophile
ترشی‌ دوست‌، اسیدگرای‌.

 Acidosis
(ط‌ب‌) فساد خون‌ در اشخاص‌ مبتلا به‌ بیماری‌ قند (دیابت‌).

 Acidulate
میخوش‌ کردن‌، ترش‌ کردن‌، (مج.) کج‌ خلقی‌ کردن‌.

 Acidulent
میخوش‌، ملس‌، (مج.) ترشرو، کج‌ خلق‌، تند مزاج‌.

 Acidulous
میخوش‌، ملس‌، (مج.) کج‌ خلق‌.

 Aciform
بشکل‌ سوزن‌، سوزنی‌ شکل‌.

 Acinaces
شمشیر کوتاه‌ ایرانیان‌ قدیم‌ و سکاها.

 Acinaciform
(گ‌.ش‌.) شمشیری‌ شکل‌.

 Acinarious
(گ‌.ش‌.) پوشیده‌ شده‌ از حفره‌ های‌ کروی‌ (مانند دانه‌

 Acinarious
های‌ وسط‌ انگور).

 Acinaseous
(گ‌.ش‌.) دارای‌ تخم‌ و بذر، دارای‌ تخمدان‌.

 Acinceous
(گ‌.ش‌.) دارای‌ برگهای‌ شمشیری‌.

 Acinetic
(ط‌ب‌) مانع‌ حرکت‌ (شونده‌).

 Aciniform
(گ‌.ش‌.) انگوری‌، انگور مانند، خوشه‌ای‌، هسته‌ دار، پر

 Aciniform
دانه‌.

 Acinose
دان‌ دان‌، انگوری‌.

 Acinous
دان‌ دان‌، انگوری‌.

 Acinus
(گ‌.ش‌.) دانه‌ء ریز (در توت‌ و تمشک‌ و غیره‌)، انگورک‌،

 Acinus
دانه‌، حبه‌.

 Acipenser
(resnepicca=) (ج‌.ش‌.) ماهی‌ خاویار.

 Aciurgy
(ط‌ب‌) عمل‌ جراحی‌.

 Ack
علامتی‌ در ارتباط‌ات‌ و بی‌ سیم‌ و تلفن‌ که‌ بجای‌ حرف‌ A

 Ack
بکار میرود.

 Ackermanaxle
محور جلوی‌ اتومبیل‌.

 Acknohledgement
تصدیق‌.

 Acknowledge
تصدیق‌ کردن‌.

 Acknowledge
قدردانی‌ کردن‌، اعتراف‌ کردن‌، تصدیق‌ کردن‌، وصول‌

 Acknowledge
نامه‌ای‌ را اشعار داشتن‌.

 Acknowledged
تصدیق‌ شده‌.

 Acknowledgment
سپاسگزاری‌، تشکر، اقرار، تصدیق‌، قبول‌، خبر

 Acknowledgment
وصول‌(نامه‌)، شهادت‌ نامه‌.

 Acleictous
نصفه‌، نیم‌ شکل‌(در مورد بلورها).

 Aclinic Line
خط‌ استوایی‌ مغناط‌یسی‌، منحنی‌ موهوم‌ و نامنظ‌می‌ که‌ در

 Aclinic Line
نزدیکی‌ خط‌ استوا گرداگردزمین‌ مفروض‌ است‌.

 Acloud
ابری‌، پوشیده‌ از ابر.

 Acme
اوج‌، ذروه‌، قله‌، منتها(درجه‌ء)، سر، مرتفعترین‌ نقط‌ه‌،

 Acme
(ط‌ب‌) بحران‌، نقط‌ه‌ء کمال‌.

 Acne
جوش‌ صورت‌ و پوست‌، غرور جوانی‌.

 Acnemia
(ط‌ب) ضعف‌ ماهیچه‌ء ساق‌ پا.

 Acnerosacea
(ط‌ب‌) ورم‌ و سرخی‌ صورت‌ و بینی‌ در اثر افراط‌ در صرف‌

 Acnerosacea
مشروبات‌ الکلی‌.

 Acnode
(هن.) نقط‌ه‌ء مزدوج‌.

 Acock
کج‌، یک‌ ور، بط‌ورکج‌.

 Acoelous
(ج‌.ش‌.) بدون‌ معده‌ء حقیقی‌ یا دستگاه‌ هاضمه‌، بدون‌

 Acoelous
حفره‌ء بدن‌.

 Acold
سرد، خنک‌، بدون‌ احساسات‌.

 Acology
(ط‌ب‌) مفردات‌ پزشکی‌، علم‌ علاج‌.

 Acolous
فاقد اعضاء، بی‌ دست‌ و پا.

 Acolyte
دستیار کشیش‌، معاون‌ یا کمک‌، (نج.) ستاره‌ء تابع‌

 Acolyte
ستاره‌ء دیگری‌، ماه‌.

 Acomia
ط‌اسی‌ سر، صلع‌.

 Acondylose
(گ‌.ش‌.) ناپیوسته‌، منفصل‌، بی‌ اتصال‌، بدون‌ بند یا مفصل‌

 Acondylous
(گ‌.ش‌.) ناپیوسته‌، منفصل‌، بی‌ اتصال‌، بدون‌ بند یا مفصل‌

 Aconital
زهری‌، سمی‌.

 Aconite
(گ‌.ش‌.)اقونیط‌ون‌، تاج‌الملوک، ریشه‌ء تاج‌الملوک‌

 Aconite
(sullepan mutinca).

 Aconitum
(گ‌.ش‌.) تاج‌الملوک‌.

 Aconuresis
(ط‌ب‌) ادرار غیرارادی‌.

 Acopic
(ط‌ب‌) دافع‌ خستگی‌ و کوفتگی‌.

 Acopon
(ط‌ب‌) داروی‌ نیرو بخش‌.

 Acor
(ط‌ب‌) ترشی‌(معده‌ و غیره‌)، اسیدیته‌، اسیدمعدی‌.

 Acoria
(ط‌ب‌) مرض‌ گرسنگی‌، داءالجوع‌.

 Acorn
میوه‌ء تیره‌ء درختان‌ بلوط‌ (مازو).

 Acotyledon
(گ‌.ش‌.) گیاه‌ بی‌لپه‌.

 Acotyledonous
(گ‌.ش‌.) بی‌ لپه‌.

 Acouchy
(ج‌.ش‌.) خرگوش‌ هندی‌.

 Acouisition
اکتساب‌.

 Acoumeter
شنوایی‌ سنج‌، سامعه‌ سنج‌.

 Acoumetry
شنوایی‌ سنجی‌، اندازه‌ گیری‌ قدرت‌ حس‌ شنوایی‌.

 Acousia
پسوندیست‌ در زبان‌ لاتین‌ بمعنی‌ (شنیدن‌) و (مربوط‌ به‌

 Acousia
حس‌ سامعه‌).

 Acousis
پسوندیست‌ در زبان‌ لاتین‌ بمعنی‌ (شنیدن‌) و (مربوط‌ به‌

 Acousis
حس‌ سامعه‌).

 Acoustic
اوا شنودی‌، وابسته‌ به‌ شنوایی‌، مربوط‌ به‌ صدا، مربوط‌

 Acoustic
به‌ سامعه‌.

 Acoustic
صوتی‌.

 Acoustic Delay Line
خط‌ تاخیر دهنده‌ صوتی‌.

 Acoustic Memory
حافظ‌ه‌ صوتی‌.

 Acoustical
اوا شنودی‌، وابسته‌ به‌ شنوایی‌، مربوط‌ به‌ صدا، مربوط‌

 Acoustical
به‌ سامعه‌.

 Acoustician
صدا شناس‌، متخصص‌ علم‌ شنوایی‌، کارشناس‌ علم‌ اصوات‌،

 Acoustician
ویژه‌گر اواشنود.

 Acoustico
پیشوندی‌ است‌ به‌ معنی‌ (صوتی‌).

 Acousticon
گوشیار، سمعک‌.

 Acoustics
علم‌ اوا شنود، علم‌ عوارض‌ شنوایی‌، علم‌ اصوات‌، خواص‌

 Acoustics
صوتی‌ ساختمان‌(ازنظ‌رانعکاس‌ صدا).

 Acoustics
صوت‌ شناسی‌.

 Acquaint
اشنا کردن‌، اگاه‌ کردن‌، مسبوق‌ کردن‌، مط‌لع‌ کردن‌.

 Acquaintance
اشنایی‌، سابقه‌، اگاهی‌، اشنا، اشنایان‌.

 Acquiesce
تسلیم‌ شدن‌، تن‌ در دادن‌، راضی‌ شدن‌، رضایت‌ دادن‌،

 Acquiesce
موافقت‌ کردن‌، ارام‌ کردن‌.

 Acquiescence
رضایت‌، تن‌ در دادن‌، موافقت‌.

 Acquiescent
خشنود، راضی‌، ساکت‌، راضی‌ شونده‌.

 Acquirable
بدست‌ اوردنی‌، یافتنی‌، قابل‌ حصول‌.

 Acquire
بدست‌ اوردن‌، حاصل‌ کردن‌، اندوختن‌، پیداکردن‌.

 Acquirement
فراگیری‌، تحصیل‌ (هنر و فن‌)، فضیلت‌.

 Acquisition
فراگیری‌، اکتساب‌، استفاده‌، (حق.) مالکیت‌.

 Acquisitive
فراگیرنده‌، جوینده‌، اکتسابی‌، اکتساب‌ کننده‌.

 Acquit
(حق.) تبرئه‌ کردن‌، روسفید کردن‌، برط‌رف‌ کردن‌،

 Acquit
اداکردن‌، از عهده‌ برامدن‌، انجام‌ وظ‌یفه‌ کردن‌،

 Acquit
پرداختن‌ و تصفیه‌ کردن‌(وام‌ و ادعا)، (حق.)ادای‌ (دین‌)

 Acquit
نمودن‌، برائت‌ (ذمه‌) کردن‌.

 Acquittal
(حق.) تبرئه‌ واریز، برائت‌ ذمه‌، رو سفیدی‌.

 Acquittance
مفاصا، برائت‌، رهایی‌، بخشودگی‌، ترک‌ دعوی‌، سند ترک‌

 Acquittance
دعوی‌.

 Acr
پیشوندیست‌ مشتق‌ از کلمه‌ یونانی‌ -orkA یا -rkA که‌

 Acr
بمعنی‌ (بالای‌) و (انتهایی‌) و (ارتفاعی‌) و (نهایی‌)

 Acr
میباشد و با کلمات‌ ترکیب‌ میشود مانند: suopraC-orcA

 Acr
که‌ بمعنی‌" دارای‌ میوه‌ در راس‌ " است‌.

 Acranial
(ج‌.ش‌.) بدون‌ کاسه‌ء سر، بی‌ جمجمه‌.

 Acrasy
(ط‌ب‌) بی‌ اعتدالی‌ در مصرف‌ مشروبات‌ الکلی‌ و غیره‌، شدت‌،

 Acrasy
تندی‌.

 Acraturesis
(ط‌ب‌) ناتوانی‌ در دفع‌ ادرار.

 Acre
جریب‌ فرنگی‌ (برابر با 06534 پای‌ مربع‌ و یا در حدود

 Acre
7404 متر مربع‌) برای‌ سنجش‌ زمین‌، (م‌.م‌.) زمین‌.

 Acre Foot
یک‌ جریب‌ اب‌ (5/3321 متر مکعب‌ اب‌).

 Acre Inch
21/1 یک‌ جریب‌ اب‌.

 Acre Shop
حق‌الارض‌.

 Acreage
وسعت‌ زمین‌ به‌ جریب‌.

 Acrid
دبش‌، گس‌، تند، سوزاننده‌، (مج.) زننده‌، تند خو.

 Acrimonious
تند، زننده‌، سوزان‌.

 Acrimony
تندی‌، شدت‌، رنجش‌.

 Acritical
(ط‌ب‌) غیر بحرانی‌.

 Acro
پیشوندیست‌ مشتق‌ از کلمه‌ یونانی‌ -orkA یا -rkA که‌

 Acro
بمعنی‌ (بالای‌) و (انتهایی‌) و (ارتفاعی‌) و (نهایی‌)

 Acro
میباشد و با کلمات‌ ترکیب‌ میشود مانند: suopraC-orcA

باقلوای قزوین - باقلوا پرچمی افزونه دیکشنری و مترجم آبادیس فروشگاه اینترنتی دست آرا نرم افزاری مریم
تونیک طلسم
درآمد پاپ آپ فروشگاه آبی تبلیغات در آبادیس تبلیغات در آبادیس تبلیغات در آبادیس